نوبت من .آخر ساعت کاری آقای دکتر .... روانشناس خبره که تو خیلی از برنامه های تلویزیونی با مشاوره هاش دیدگاه مردم رونسبت به زندگی عوض کرده و اشتباهات تربیتی و اخلاقی اونها رو به یادشون آورده:
- بفرمایید...شما قبلا اینجا پرونده داشتید؟
صندلی چرمی...با تمام وزنم توش فرو می رم
- نخیر آقای دکتر...اولین باره که خدمت می رسم
- مشکلتون چیه؟
تو چشماش نگاه می کنم....الان وقتشه
- آقای دکتر.....من چند تا مشکل کوچیک دارم که کسی تا به حال نتونسته برام حل کنه...حتی خودم....
سرش به کاغذ های روی میز گرمه...هنوز متوجه نشده .....
- من وقتی دانشجو بودم به اصرار پدر و مادرم ازدواج کردم... با دختر یه فروشنده ی ماشین آلات کشاورزی به اسم مهرناز...
سرش رو بالا می گیره و منو با دقت نگاه می کنه.. فکر می کنه اشتباه شنیده یا یه تشابه اسمیه
- مهرناز من مهرناز من نبود..... یه لیسانس قسطی با ضرب و زور از دانشگاه آزاد گرفته بود..... ولی محرک زندگیش بازی دادن پسرهای دانشگاهشون بود که دسته جمعی از تهران تو یه شهر دور افتاده قبول شده بودن....که شاید شتر سربازی چهارسال دیرتر در خونشون بخوابه ..... هم و غمش عروسک توله خرسش بود... مدل موهاش بود..رنگ موهاش بود....نگین ناخوناش بود...من تو زندگیش یه سرگرمی جدید بودم.....شوهر دکتر واسه کور کردن چشم حسود...من هرچی بودم...من نبودم...عروسی ما بعد از فارغ التحصیلی من برگزار شد ...... هنوز هم فحش های زیر لبی مرحوم پدرم رو یادمه ..... تعیین مهریه و تشریفات عروسی شکل اتاق جنگ به خودش گرفته بود.....همه به فکر سود خودشون و زدن پوز فامیل بودند......من با قبول کردن این مراسم رسما روی باور ها و آموخته های خودم تف کردم و از روشون رد شدم.... چون منهم فکر می کردم معنی زندگی کردن زن و بچه و کاره..... پیش خودم تصور می کردم که تو باغ بچه ام رو تاب می دم و مهرناز برامون تو فضای باز یه میز خوشگل می چینه ....مثل یه خونواده ی خوب...مثل یه آگهی تبلیغاتی.....
دکتر آشکارا شوکه شده بود...می خواست چیزی بگوید ولی از دهان نیمه بازش صدایی در نمی آمد
- باری.... از همون روزای اول مهرناز من بهم فهموند که نه تعهدی به من داره و نه وظیفه ای نسبت بهم ..... و نه احتیاجی به من ... من فقط اسما شوهرش بودم ..... نه منو دوست داشت و نه دوست داشت منوتو زنگیش وارد کنه.....برای دو سال ما بدون هیچ ارتباط عاطفی زیر یه سقف بودیم ...... اون مشغول با دوستاش و آرایشگاه و مهمونی و خرید ..... و من هر روز بیشتر از قبل خودم رو با کار مشغول می کردم ...... حتی از دیدن قیافه ی مصنوعی و بی حالت خودم تو آینه وحشت می کردم ...... کارم روز به روز بیشتر می گرفت.... یه کلینیک ترک اعتیاد تو مطبم باز کردم در حالی که می دونستم برای من سود خالصه و واسه خانواده ی مستاصل و بیچاره ی معتاد وقت و پول هدر دادن...... کارم به جایی رسید که تلویزیون مرتب از من می خواست در دروغ گفتن بهشون کمک کنم و صبح ها واسه خانوم های خونه دار روش تربیت فرزند و عشق ورزیدن به شوهر رو آموزش بدم.......
این داستان ادامه داشت تا موقعی که بخاطر اشتباه فاحش مهرناز در خوردن قرص بهد از سکس رسمی و اجباری ما که حکم دفع اضافات رو داشت تا عشقبازی مهرناز حامله شد... از اونجا که مهرناز کلا از بچه متنفر بود و حاضر نبود وقت عزیز و گرانبهاشو صرف بچه داری کنه بشدت روی سقط کردن بچه پافشاری می کرد....ولی من که روزنه ی فراراز پستی خودمو تو این بچه می دیدم با هر زحمتی که بود و با قول گرفتن پرستار و سزارین و بهترین بیمارستان و هر راست و دروغی که می شد منصرفش کردم.....
بچه ی من ..... یه دختر کوچولوی ناز که اسمش رو عسل گذاشتم در گرونترین بیمارستان خصوصی به دنیا اومد.....
رنگ دکتر بدجوری سفید شده است..... لب پایینش می لرزد
- مهرناز بعد زایمان شدیدا افسرده شد و حاضر نبود یک لحظه بچه رو تحمل کنه..... من ساعت کاریم رو کم کردم .... یه پرستار گرفتم و بیشتر روزو از عسل مواظبت می کردم..... مهرناز رو برای تمدد اعصاب فرستادم فرانسه ....
مهرناز حتی بعد از برگشتنش هم هیچ علاقه ای به بودن کنار عسل یا نگهداری ازش نداشت .... من کم کم داشتم به وجود مهر مادری شک می کردم ولی وقت آنالیز کردن رو نداشتم .....حتی خود مهرناز هم برای آنالیز وروان درمانی من ارزشی قائل نبود و گاهی به من می گفت : تو یکی نمی خواد واسه اعصاب من نسخه بپیچی
تا وقتی که برخلاف میلم توافق کردیم عسل رو بگذاریم مهد کودک تمام تفریح و وقت آزاد من تو این بچه خلاصه می شد....بعد از مهد کودک رفتنش من کمتر باهاش بودم.... و حرص و طمع اداره کردن و گرفتن بازده کامل از کلینیک نمی گذاشت من زیاد تو خونه باشم... وقتی می رسیدم خونه می فهمیدم که عسلم از بس سراغ بابایی رو گرفته خسته شده و از بس گریه کرده خوابش برده.... می رفتم بالای سرش و لپش رو که رد اشک روش خشک شده بود می بوسیدم ..... و از خودم بدم می اومد...
دستهای دکتر می لرزد.....خودکار از دستش می افتد
عسل که به سن مدرسه رسید فهمید که از امامزاده ی بابایی جز پول هیچ خیر دیگه ای نمی رسه ......حدود چهارده پونزده سالگیش دیگه من هیچی از عسل خودم..راه فرار از حماقت و بزدلی ام توش نمی دیدم .... عسل رفت تا عشق ناقص بابای بزدلش رو تو دوست پسرهای طاق و جفتش پیدا کنه......پسرایی که فقط می خواستن ببینن زیر لباساش چه خبره ..... پسرایی که شعار زندگیشون این بود : خوبرویان جهان نیست وفا در دلشان ...چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان
کم کم فهمیدم که رنگ طبیعی موهای عسلم از یادم رفته .....فهمیدم صورتش داره زیر سیل میک آپ مثل صورت من سنگی میشه
فهمیدم که عسلم رو هم رو هم مثل مادرش از دست دادم
از اون به بعد خودم رو زیر کارهای کلینک زنده به گور کردم ...تا حد ممکن زود از خونه بیرون می رفتم و دیروقت میومدم خونه .... تا جنایتی رو که کرده بودم ....سه نفر آدم زیبای پولدار بدبخت رو نبینم و.... و باز هم با کمال وقاحت به دادن درس زندگی و خوشبختی به مردم ادامه دادم.....
اشک ها رو صورت دکتر سر می خورند .....
- فکر کنم حالا می دونی اسم کی رو بالای این شرح حال بنویسی
با صدای دورگه داد می زند : خانم ***** .... این کلاه بردار روانی رو از اینجا بیندازین بیرون...زنگ بزنین به پلیس
منشی دستپاچه توی اتاق می دود : آقای دکتر من که کسی رو نفرستادم تو ..... خودتون گفتید زودتر مریض هارو رد کنیم....
به صندلی چرمی خیره می شود و بعد به دکتر: شما حالتون خوبه؟
- آره ...سرم یه کم درد می کنه ....شما می تونی بری ...من در رو می بندم....
منشی خداحافظی می کند .
دکتر درب فلزی مطب و درب روکش چرمی اتاقش را به آرامی می بندد .... پنجره ی اتاق را باز می کند به مردمی که از این ارتفاع شبیه مورچه های عجول دیده می شوند نگاه می کند باد داخل موهای جوگندمی اش می چرخد و اشکهایش دوباره می ریزند... با ضجه زیر لب کلمه ای را مداوم تکرار می کند.....
چیزی شبیه ...عسلم
پایین برج صدای سقوط و برخورد چیزی به ماشین پارک شده کنار خیابان و خرد شدن شیشه ها ادمهای عجول و عصبی را تکان می دهد ...... خون دکتر سقف و شیشه های ماشین را رنگ آمیزی کرده است.
Labels: iran, persian, real life, short stories, social